نوشته هام

یک صبح ساده

پنجشنبه, ۱۰ تیر ۱۴۰۰، ۰۲:۱۰ ب.ظ

امروز یه اتفاق عجیب برام افتاد دیشب که داشتم میومدم صاحبکارم میگفت مسعود فردا دو تا چک داریم اول وقت برو وصولشون کن و من شب تو خونه تو یادداشت های گوشیم نوشتم که فردا صبح یادم نره.امروز چایی برای خودم ریختم و مثل همیشه با خیال راحت داشتم میومدم سر میز خودم که مدیرفروشمون صدام کرد منم به روی خودم نیاوردم که یادم رفته بود گفتم الان میام.چک ها رو ازش گرفتم و رفتم بانک تو راه فهمیدم کیفم رو برنداشتم که پول ها رو بذارم توش.مبلغ یکی از چک ها پنج میلیون و نهصد و اون یکی یازده میلیون و پونصد بود اولی چک بانک ملی دومی چک بانک صادرات.خلاصه رفتم تو بانک ملی و کارمند بانک گفت پول تو حسابش نیست و خوشحال شدم از بابت اینکه قرار نیست پنج میلیون پول رو بگیرم دستم و تا دفتر بیام.زنگ زدم مدیر فروشمون بهش گفتم پول تو حسابش نیست گفت بیا دفتر تو راه گفتم یه سر به بانک صادرات بزنم اگر اونم تو حساب طرف نباشه که چه بهتر که اینم تو حسابش نبود.

سه بار نجات پیدا کردم اولی اونجا که یادم رفته بود و مدیر فروشمون خودش گفت که حالا خیلی هم مساله مهمی هم نبود.دومی هم تو بانک ملی و سومی هم تو بانک صادرات:)

  • اقای ‌ میم

نظرات (۳)

  • گوارا (بیدل)
  • سلام

    باز برگشتم :| :)

    پاسخ:
    سلام
    به به گوارا جونم:)
  • گوارا (بیدل)
  • ،

    پاسخ:
    یه ویرگول فقط:)
  • گوارا (بیدل)
  • گفتم شاید تو متن نوشتن به دردت بخوره :))

    پاسخ:
    آهان از اون لحاظ
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی